اندیشه

دریچه ای به دنیای دانش

علل طلاق

عوامل گوناگوني در بروز طلاق موثر است كه از جمله مي توان به عوامل اقتصادي، اجتماعي، رواني و عوامل تنش زاي دروني و بيروني اشاره نمود.

سپهريان علل موثر بر طلاق را به ترتيب ناسازگاري رفتاري و اخلاقي، دخالت بي جاي خويشاوندان، گرفتن يا داشتن زن ديگر، فساد اخلاقي، اعتياد، عدم احساس مسئوليت مرد نسبت به خانواده، آزار و اذيت توسط مرد، تنفر از همسر، بيماري رواني، مشكل امرار معاش، ازدواج در سنين پايين و اختلاف سني و فرهنگي زياد برشمرده است. عوامل تنش زا و بحراني كه زوجين به هنگام طلاق و پس از آن تجربه مي كنند، چرخه ئي از مسائل و مشكلات را براي شان پديد مي آورد كه ناخواسته نيازمند تغيير و تحولات بي شمار و سازگاري با آن ها است. پي آمدهاي اين تغييرات، همه ي زمينه عادی  زندگي را، از امور روزمره تا وضعيت اقتصادي، اجتماعي، رواني، هويتي و حتا اهداف زن و مرد، تحت الشعاع قرار مي دهد.

ترافورد در پژوهش خود كه با صدها مرد و زن مطلقه انجام داده ويژگي هاي رواني – عاطفي آن ها را چنين گزارش كرده است: اضطراب، تشنج، تنهائي، احساس عدم كفايت و بي لياقتي، احساس شكست، عزت نفس پايين، عدم تعلق و وابستگي، از هم پاشيدگي، عدم كنترل، قرباني بودن، بيچارگي، خشم، عصبانيت، در پي انتقام، احساس گناه، ترس و وحشت و امثال آن.

علل طلاق را مي توان به چند دسته تقسيم كرد كه اعم آن عبارتست از :

1- علل اقتصادي مانند فقر و بيكاري، سختگيري در نفقه، لخرجي، تجمل گرايي، خرده گيري بر شغل، اشتغال فوق العاده به كار و غيره

2- علل اجتماعي مانند دخالت اطرافيان، معاشرت نابجا، اعتياد، بي نظمي، سوء تفاهم، انجام كارهاي خلاف، ناهماهنگي طبقاتي، و غيره.

3- علل فرهنگي مانند : پايبندي به خرافات، سطح تحصيلات، تفاوت ترتيبي، تعارض و غيره

4- علل رواني و جسمي مانند : بيماري، عيب هاي ناشناخته از قبل، سوء ظن، بي توجهي و شتم، حسادت و خودخواهي، مسائل عاطفي، پرتوقعي و غيره

و بسياري علل ديگر كه مي تواند كانون گرم خانواده را بر هم بزند و به جدايي زن و مرد و آوارگي فرزندان منجر شود طلاق دهندگان و طلاق گيرندگان كه احتمالا تحت تاثير احساسات تند و معيني چون كينه و نفرت بوده و طلاق را تنها راه رهايي از مشكلات خانوادگي مي پندارند متوجه ناهنجاري موقعيت نشده و به اين امر مي پردازند.

 به طور كلي تجربه طلاق براي شخصي كه شروع كننده نيست، نسبت به شخص اغاز كننده دشوارتر است (گري و سيلور، 1990). تحقيقات نشان مي دهند شخصي كه آغازگر نيست از احساس گناه، طردشدگي و ناتواني در امور زندگي (فقدان كنترل) رنج مي برد. احساس گناه نيز با كاهش رضايت از زندگي پس از طلاق (مارگوليز و اسپانير، 1983) و افسردگي در ارتباط است (والترز و همكاران، 1995).

ويز (1979) بيان كرد افرادي كه آغازگر نيستند در بازسازي هويت خود به عنوان يك فرد طلاق گرفته با مشكل روبه رو مي شوند. در مقابل، شروع كننده ها كنترل بيشتري بر فرايند طلاق داشته و از كاركرد هيجاني و روان شناختي بهتري برخورداند (گري، 1996؛ دوران آيدين تاگ، 1995). ميرز (1989) تجارب مردان در طلاق را مورد بررسي قرار داده است و بيان مي كند كه مردان، زمان احساس گناه مي كنند كه شروع كننده طلاق هستند و اين احساس گناه مانع جدايي روان شناختي آن ها از همسر سابق خود گشته و بازسازي هويت آنان را در موقعيت هاي خارج از روابط زناشويي دچار مشكل مي كند (ويس، 1975).

بين سطوح مختلف احساس تقصير در طلاق، ميزان افسردگي و اضطراب در زنان و ميزان استرس در مردان به طور معناداري متفاوت است. هم چنين رابطه معنادار و مثبتي را بين احساس تقصير در طلاق با افسردگي زنان و اضطراب مردان نشان داد.

يافته ديگر نشان داد كه احساس تمايل به طلاق رابطه ي منفي با سطح افسردگي در زنان و اضطراب در مردان دارد به بيان ديگر زنان و مرداني كه خود مايل به جدايي داشته اند از افسردگي و اضطراب كمتري رنج مي برند.

يافته هاي ديگر در اين تحقيق نشان مي دهند كه با افزايش مدت ازدواج، اضطراب و نگراني مردان بيشتر مي شود، به نظر مي رسد كه مردان بيشتر از زنان نگران وضعيت كيفيت زندگي بعدي خود و تشكيل خانواده هستند. از سوي ديگر در فرهنگ ايراني مردان بيشتر از زنان تمايل به ارتباط يا ازدواج مجدد داشته و اين احساس در ميزان اضطراب و نگراني آن ها موثر است.

از سوي ديگر نتايج جمعيت شناختي اين پژوهش نشان داد كه 5/36 درصد افراد متقاضي طلاق از سطح درآمدي زير دويست هزار تومان برخوردار هستند و 8/13 درصد افراد متقاضي طلاق با سطح درآمدي چهارصد هزار تومان به بالا مي باشند.

هم چنين يافته ديگر پژوهش نشان داد كه هر چه ميزان درآمد بالاتر باشد ميزان افسردگي زوجين در حال طلاق هم پايين تر است به عبارت ديگر هر چه وضعيت اقتصادي متقاضيان طلاق بهتر باشد افسردگي كمتري در قبال مسائل پيش آمده دارند و متقاضيان طلاق هر چه بيشتر نگراني مالي بيشتر داشته باشند افسرده تر هستند.

نكته جالب توجه وجود فرزند در رابطه با چگونگي افسردگي است كه داشتن فرزند، اضطراب، افسردگي و استرس زنان را كم مي كند. به نظر مي رسد حضور فرزندان موجب دلگرمي مادران است و احتمالا فرزندان در درگيرهاي بين والدين نقش حمايت گري بيشتري را براي مادران دارند و به گونه اي سرمايه هاي آتي و اميد عاطفي آينده مادران به حساب مي آيند. شايان ذكر است كه با داشتن احساس مثبت مادران در آغاز روند طلاق گرفتن، پيشنهاد مي شود كه وضعيت آنان در بعد از طلاق پيگيري شود.

رابطه بين سن كم همگام ازدواج و بي ثباتي زناشويي در مقالات پژوهشي به طور مكرر اثبات شده است. بنابراين قوي ترين عامل پيش بيني كننده تزلزل و عدم ثبات زناشويي، سن كم به هنگام ازدواج است (لارسون و هلمن ، 1994). هم چنين زوج هاي جوان تر شانس ضعيف تري در ازدواج موفق دارند. در سنين پايين، روجين از بالندگي هيجاني و عاطفي كمتري برخوردارند و اين امر مي تواند موجبات سستي پيوند زناشويي و در نهايت طلاق را فراهم آورد (بني جمال، نفيسي و يزدي، 1383). رحمت اللهي (1385) نشان داد، زوجين داراي سابقه 5-1 سال ازدواج بيش از زوجين با سابقه 15-1 سال ازدواج مشكلات فرافردي مانند دخالت خانواده اصلي، مشكلات اقتصادي و مسكن و تفاوت هاي فرهنگي را تجربه مي كنند. شاخص هاي اجتماعي – اقتصادي تحصيلات قبل از ازدواج، درآمد و شغل نيز در ثبات وضعيت زناشويي داراي قابليت پيش بيني هستند (مارتين و بومباس، 1989؛ به نقل از رحمت اللهي، 1385). مشكلات مالي به عنوان يكي از مهم ترين عوامل اختلاف زناشويي در بسياري از تحقيقات شناسايي شده است (استوراسلي و ماركمن، 1990؛ ويسمن و همكاران ، 1997؛ ميلر و همكاران، 2003). تغييرات تنش زا بيشتر در ازدواج هايي رخ مي دهد كه افراد كم سن، بدون تحصيلات، بيكار يا كم درآمد هستند (كوردك، 1993). رابطه بين بي ثباتي شغل، به خصوص بيكاري و رضايت زناشويي و زندگي خانوادگي رابطه اي قوي دارد. افراد بيكار ميزان كمتري از تفاهم، ارتباط و نظم در روابط خانوادگي و به طور كلي روابط تنش زاتري با همسر خود دارند. علاوه بر اين شوهران بيكار در مقايسه با خانواده هاي كنترل، كمتر مورد حمايت همسر خود قرار مي گيرند، بيشتر جر و بحث دارند و انسجام خانوادگي كمتري دارند (ويدانوف، 1990). ثابت شده است كه فشار مالي اثرات مخربي بر ميزان تنش دارد كه به صورت افت سلامت روحي اشكار مي شود. هم چنين دشوارهاي مالي و رخدادهاي بد زندگي باعث افزايش نارضايتي زناشويي مي شوند، زيرا هر دو انسجام ازدواج را تهديد مي كنند و رفتارهاي خصمانه و مشكل ساز را در هر دو نفر افزايش مي دهند (وستمن، هاميلتون، وينوكر و روزيتر، 2004).

فشارهاي دروني خانواده اصلي مانند دخالت بيش از حد والدين يا تحكيم در انتخاب همسر ممكن است بر ازدواج اثر منفي بگذارد (لارسون و هلمن، 1994) و به يك ازدواج تحميلي براي فرد تبديل گردد كه استرس هاي مضاعفي در رابطه با پذيرش نقش جديد در فرد به وجود آورد. به طور كلي دخالت يا اعمال نفوذ خانواده هاي اصلي مي تواند يكي از زيربناهاي تعارضات از شروع تا پايان هر ازدواجي باشد (ثنايي، 1379).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 5:14  توسط محمد جواد جهانمرد  |